محل تبلیغات شما

سپید هستم



در زندگی ام ،
مادرم سنگ صبور ،
اما که پدر،
خودِ دماوند غرور
اوست که در حادثه‌ی بودن من
غایتی ، بر پنداره تحسین است!

پدرم می‌گوید
زندگی معجونی است

از دامنه و شیب و فراز
به یقین سنگین است

شاید به خیال ، دور
چون بودن در پروین است!
اما ،
به خدا شیرین است
!

پدرم می‌گوید
اندکی باور کن
خود شیدایی را
راه تو طولانی است
که پر از پرچین است
تو بخواهی

به خدا زندگی ات شیرین است!
 


سالهایی است که من ،
به تمنایِ نگاهش هر روز ،
و هم آغوشیِ هُرم وجودش هر شب ،
و در اندیشه ی مستی ، از بویِ تنش ،
قصه ها  باز بهم می بافم !

اگر امروز بیاید ، پیشم!
بر سرش می‌گیرم ،

یا که در رویا ،
اگر امشب نبینم اورا
با صدای خورشید،
راه به خوابگاه پیکرش می‌گیرم
با گلاب هم بشویم رویَش،
هم که عطرش ز بَرَش می‌گیرم

مادرم برگِ گلِ باور بود
مادرم قدرتمند با صلابت ،
او خودِ قیصر بود
چهره اش نورانی
قصه عاشقی اش بر من را ،
همه اش در سر بود

تا که بودش ، نفسی بود مرا
با نگاهش،
همه احساسِ کسی بود مرا
مادرم به آماژه ی دردی در من ،
چون گلی پَرپَر بود
چون هوا بود مرا ،
همه اش در بَر بود

مادرم برگِ گلِ حسرت شد
و ندید در آخر ،
من همانم که دلِ او می‌خواست
و بلندای جهانم امروز ،
به دعایش برپاست !


**************************************************
طی دیروز و امروز سروده های بسیاری را خواندم در فراق مادر
هر چه فکر کردم دیدم واقعا امکان ندارد کلامی در راه دلجویی گفت
زیرا با وجود اینکه خدا را شکر مادرم در قید حیات هستند ، حتی فکر کردن
به این موضوع نیز مرا دگرگون می نماید
فقط می‌توانم بگویم شاید اگر توکل بر خدا شود اندکی تحمل را چاره این درد نماید !

روح تمامی مادران درگذشته قرین شادی و رحمت الهی باشد
 

این شعر با لحظه ای اندیشیدن در این باب و در موقعیت قراردادن خودم
در این جایگاه غیر قابل باور در ذهنم متبلور شد
شاید فکر کردم با نبودن مادر چه حس های شیرینی را نخواهیم داشت که
به یقین سخت و دشوار است

تقدیم به تمامی کسانی که غم فراق مادر هنوز برایشان داغ است



دلتان پاک شود از غصه و آباد شود از شادی !
روز زن و روز مادر بر همه بانوان نازنین سرزمینم مبارک باد!


امروز که عده‌ای در حال خرید گل و هدیه برای مادرشان هستند،
عده‌ای دیگر غصه‌دار نداشتن مادر هستند.

خواستم بگویم بهشت جایگاه مادران است پس دل را پر غصه نکنید
خواستم بگویم همه ما روزی از این جهان رخت بر می‌بندیم پس این غیر منتظر را بپذیرید
خواستم بگویم آنان که رفتند ، از غم و غصه های این دنیای پر رنج آسوده شده اند پس بی تاب نباشید
خواستم بگویم شما را به دوست داران تان سپرده اند و رفته اند پس دل را آرام کنید

ولی .
دیدم این غم آنقدر بزرگ است که هر دلداری در مقابلش بسیار سبک و غیر قابل درک خواهد بود
مگر می شود مادر را از دست داد و خم به ابرو نیاورد ،
مادری که پاره جانش هستی مگر میشود نبودنش را پذیرفت ،
نگاهش ، لبخندش ، تحکم و حکمرانی اش ،
لبخندش ، قربان صدقه رفتن هایش ، دعوا و داد و فریادش و باز لبخندش
ای وای از این لبخند ،
به تو که لبخند میزند انگار تمام دنیا مال توست ،
درست ترین کارها را تو انجام داده ای،
بزرگترین آدم روی زمین تو هستی ، اصلا تو همه چیز هستی !
آخر چطور من می‌توانم در مقابل این همه درد حتی کلمه ای برای تسکین ابراز نمایم ،
نه نمیتوانم بسیار سخت است یا نمی‌دانم چه بگویم من در این امر ناتوانم !
حتی فکر کردن به نبود هر یک از عزیزانم مرا دیوانه میکند ،
قلبم فشرده می‌شود و درد تمام عالم را به خود جذب می‌نماید.
خداوند نگهبان و نگهدار تمامی مادران و پدران باشد
ولی میتوانم قسم بخورم که وجود مادر چیز دیگری است
و نبودش بزرگترین دردی است که می‌توان کشید.

خدایا میدانم گاه گریزی از رفتن مادر ، پدر و یا عزیزان ما نیست ،
ولی خودت صبری عطا کن که این غم بزرگ اندکی قابل تحمل بشود
و ما را یاری کن بتوانیم آنچنانکه از ما انتظار داشتند ، باشیم و عمل نماییم!

آمین!

دوستان عزیزم عذر مرا بپذیرید ولی در این مقوله نمی‌توانستم آرام باشم و آرامشم را انتقال بدهم

فقط می‌توانم بگویم باید توکل بر خدا کرد تا تحمل را چاره این درد نماید !

دلتان پاک شود از غصه و آباد شود از شادی!
 


حرف و حدیث و غم
بس ماجرا داریم !
در بوم ثروت ها
ما پُرْ گدا داریم !

در داغ خود ماندیم
پُرْ مدعا داریم !
اینجا که راهی نیست
بُن بسته ها داریم !

اینجا که ابری نیست
باران کجا داریم؟
اینجا هوا سرد است
درد و بلا داریم !

راه گلو بند است !
آیا صدا داریم؟
اینجا فضا تنگ است
اصلا هوا داریم؟

اینجا خدایی هست ؟
درد آشنا داریم؟!
پُرْ از پلیدی ها.
ایمان کجا داریم ؟

مردم همه غرق اند
ما ناخدا داریم؟
آیا که گوشی هست ؟
جور و جفا داریم !

از عاقبت هامان
خوف و رجا داریم !
آخر چه میشد کرد
ما رَدّ ِ پا داریم !

آنجا که جایش هست ،
ما کی صدا داریم؟!
دست همه بسته
بندی به پا داریم !

این کافری بگذار
روز جزا داریم !
مُهرِ دلت بردار
ما هم خدا داریم !
 


اگرچشمانت همواره برق می زنند
و فازت عشق است،

اگر فشار ماگزیمم را تحمل نموده ای
و هوای مهر در مخزن قلبت شناور است،

اگر به درستی اجزا رنگ عشق را
ترکیب نموده ای و به آن جان بخشیده ای،

اگر هدف زندگی را مشخص و راه رسیدن را تحلیل کرده ای،
اگر بیلان رفاقت هایت را تراز نموده ای ،

اگر منطق برنامه ات خروجی اش بهترین سیگنالهای دوستی است ،
و
اگر با کمترین مصالح ،
بهترین کیفیت را به زندگی ات داده ای.

تو یک مهندسی،
روزت مبارک!


فصلِ سرما  و تگرگ و گاهِ  باران  گشته است
این دل بارانی و بی‌ چتر ، طوفان گشته است

از نوای شُرشُرش با خش خش برگ درخت
روح و جانم خُرّم و حقا که شادان گشته است

زَمهریــری نـــرمْ  از  نَم ، این دل تب دار را
مرهمی شایسته و حلی به درمان گشته است

کلبــه‌ ی جــان هـم  کـــه باران دیده است
آه دارد ، نــاله دارد ، گیر ِ هذیان گشته است

بر نــوای بَــم بخوانَد همچنان طغیـــان  رُود
حالِ دل ، ژولیــده و شاید پریشان گشته است

این همــــه رازِ مگو دارد به لب ، اندیشه اش
می‌کشد آهِ فراوان  و چـه سـوزان گشته است

شور می‌گیــرد به کـــــوچ  ،  از گذارِ بی‌گذر
مانده است و بی دلیل ، بندِ زندان گشته است

می‌کند رامشگری ،  قطره های این سِرشک
ظاهری آرام ، امـاکه ، خروشان گشته است

می‌پَرد سنجابِ جانم با غریـــو یک خروش
طفلکِ من، بیقرار و بس که حیران گشته است

من خرامان می‌روم بر شاخ خشک سرگذشت
جویبار ِ دلْ گذشتم  لیک جریان گشته است

آیه می‌خواند به ذهنم  ،  بوی باران و نَمش
رَدّ ِ تنهایی من  ،  گُم به خیابان گشته است

می‌خروشدتندرِ رُخداد ها از همهْ بی قیدی ام
اینک  اما دیگر این دل   نورباران گشته است

نغمه از آرامش باران نویسم برسر تالار دل
درضمیرم یک من ِدیگردرخشان گشته است


به نوای شُرشُر باران ،
گوش کن !
خِش خِش برگ درختان ،
در طوفان !
گوش کن !

من از رایحه‌ی کاه گلی
فهمیدم
که کسی باز باران شده است!

به نوای بارانی ،
دل من ،
شعر می‌خواند
بر موسیقی طغیان شده
از زمزمه ی باد پریشان حالی

آه می‌خواند ،
شور می‌گیرد ،
و .

من از رایحه‌ی کاه گلی ،
فهمیدم
چه کسی باز باران شده است !

گاه به صدای تند باران
پَرِشِ سنجاب پریشانی من
به فراز شاخه های درهمِ
خاطرِ تار ،
به غریو انتشار آن فشنگی ماند
که هدفش از پیش ،
نگران شده است !

در هوای بارانی من
از نوای به خرامان قدم برداشتن ِ
آنکه من ، حالم برایش حال نیست
به روی برگهای خشکِ  افکارِ
به هم انباشته ،
به کنار کلبه‌ی خلوت من
از مرور زندگی ،
گاه صدای دلنوازی از خاطره ،
جریان شده است!

ذهن خاکستری بارانی
آرام در باران شده است !

در تفکر بارانی من ،
خیسی برگ ها خود نشانه ای است
بوی نَم ، آواز یک ترانه‌ای است
من از رایحه‌ی کاه گلی ،
فهمیدم ،
که کسی به حتم ،
باران شده است!


کاش می‌شد که ،
در این بهاران می‌توانستیم ،
اندکی دلخوشی بخریم ،
تا دلمان کمی حال بیاید و
بشود به روی خوب زندگی هم بخندیم ،
ولی حیف
همه مان ناخواسته و به جبر همین زندگی
و به گونه خودمان ،
هر روز ،
گونی گونی غم را ،
در انبار دل ها مان احتکار می‌کنیم!


 


یک دم نظری بر گذری ساز بیفتاد
پیرانه به سر در  شرری باز بیفتاد

شد خاطره ای دور ، چنان زنده به جانش
لبخند زد و یاد همان راز بیفتاد

در کوچه یکی پنجره وا شد که به روزی
در دم نگهش بر چه گلی ناز بیفتاد

تا چشم به آن چشم سیاهش گره انداخت
هم مرغ دلش ، عزم به پرواز بیفتاد

مانند نسیمی که به یک گوشه خزیده
غنجی چه به جان خورد و دلش باز بیفتاد

تا خواست بهمراه کند برگِ پیامش
یک خط به تخیّل که چه غمّاز بیفتاد

دیدش که چه سان حلقه به او دستِ تمنّا
کز مهر  به  او ، عشق به آواز بیفتاد

همراه که شد یار به او ، در به دلش بست
نو رسته ازین عشقِ به یک غاز بیفتاد !

توپید به بختش‌که عجب نَفْسْ خجل شد!
این دل چو به بیراه  ،  چرا باز بیفتاد   ؟!

اما به خودش گفت به نیکی که دلی نیست،
در جبر ، به عشقی که به آغاز بیفتاد

هر پیر و جوانی که گرفتار به مهریست
چون فتنه که اندیشه به اعجاز بیفتاد !

 


شده ،
دنبال یک آنی بگردی ،
قراری در دلت ،
آرامشی در جان
و شاید مزه ای شیرین
که در فکرش ،
زمانی را به تنهایی ،
بهمراه خودت ، نشسته باشی؟

شده ،
پرسش کنی از خود
که بودن را ؟  نبودن را ؟
چرایی هست ؟!
ولی در بحر پاسخهای بی بنیان ،
چنان ماهی ،
اسیر کوزه ای سر بسته باشی !

شده ،
فریاد را آهسته گویی ،
ولی پیوسته از ،
آن را نگفتن  ،
همچنان ، دلخسته باشی !

شده ،
همچون که کبکی ،
پنهان کنی ، هر دم خودت را ،
ولی بوفی به چشم آیی ،
که از هوهوی غم ،
برجسته باشی !

شده ،
گاهی برای زندگی ،
راهی بجویی ،
ولی آخر ببینی ،
بدنبال خودت ،
در یک مدار بسته باشی !

شده ،
دنبال عشقی باشی‌و.
از عاشقی هم ،
در نهایت ،
خسته باشی !

شده . ؟!

 

 

به خوانش شعر گوش فرادهید:

https://www.aparat.com/v/j3zst


شعری بگو.
روان در تمیزی و پاکی یک شعر عاشقانه
اما با طغیان یک بغض سالها مانده در گلو
که فریاد بزند
و چون بارانی تند و برق آلود ،
تمامی درد این همه سال زنده مانی
و گور خوابی ها را
به عظمت سیلابی خشم آلود ،
بر پیکر بی تاب روحمان .
و زمین دل های خسته مان که زیر بار ،
هذیان های هر شب این سالیان ،
پرپر که نه ، خشک و بی ریشه شده ،
جاری ‌کند ،
باشد که شاید دلهای ما سبز شود
و دلهای گورکنان ،
از خسّت و نامردی ذاتی شان ،
پاک و دیگرگوری نکَنَند ،
آسمان آرام شود
و عشق ببارد
تا سرزمین مان پر شود از زندگانی .

 


آن شب طوفان بود،
سرد و بوران بود ،
ابر می‌بارید ، زمین حیران بود ،
پُل ها شکستند ،
آسمان هم ریخت !
 

سیلاب ِ مرعوب ، از شور ِ بلوا
جا به ردِّ ِ پا ، در مسیر ِ رود
به مانعی خورد ، راه خود گم کرد
گیج در پیچِ ، خیس‌ ِهرکوچه
دنبال یک راه ،
تا به دریای ، این داستان بود
شاید می‌ترسید
چونان که طفلی ، مفقود گشته
درپی مادر ، سوی خیابان بود


خانه تنهایی ، خود میزبان بود
آغوشی ‌گشود .
در چشم خانه ، سیلاب اما ،
بس هراسان بود !
شاید می ترسید
راهی جانگزا ، پیش ِ رو می‌دید!

لایه لایه گِل ،
تحفه‌ ای رنگین ، از میهمان بود
انگاره ای بود ، در هم از هر رنگ
گِلی ِ تاریک ، گِلی ِ روشن !
آمیزه‌ی ترس ، همراه با غم
نقش بر دیوار ، روی ایوان بود


بید  مجنون شد ، در ته خانه
شاخه می‌شست و
در غم رستاک ، از هجوم ِ آب
سر تکان می‌داد ،
نوحه می‌خواند و  هم پریشان بود
با تکان های ، بی‌درنگ ِ خود ،
فریاد می‌زد.
غصه دار ِ این ، درد و جولان بود

هرکوبه‌ی ِ آب ، بر دل خانه
چون کوبشی بر ، طبل ِ عدم بود !
قلبم دمادم ، هی فرو می‌ریخت
من مانده بودم با خانه ای آب
من مانده بودم همراه وهمی !
سایه ای بی‌تاب !
سایه غمین بود ! سر در گریبان
شاید به فکر ِ ، پس از طوفان بود !

آن شب که این خواب ، تو را می‌ربود ،
همراه گشتی ، بر سریر ِ رود ،
خواندی به ساز و همراهی باد : بدرود ، بدرود !
عطر ِ رُزِ مرگ در کهکشان بود

آنشب برایم ، پُر از تنهایی ،
در فکر بودم ،  برای فردا
هر ثانیه اش ، که بی پایان بود !

آن شب طوفان بود!

 

 

 

به دکلمه شعر در یوتیوب و آپارات میتوانید گوش فرا دهید

https://www.aparat.com/v/7ErBj


و آن شب که خواب آلود ،
می رفتی.
سرد بود.
شاخه های زندگیم ،
چون بیدی مجنون ،
آنقدر برایت دست تکان دادند و
گریستند .
تا در گرداب سماع اشکهایم ،
غرق در خلسه ای گس ،
مدهوش شدم و
غمی تب زا ،
شناور بر احساسم ،
بر وجودم چیره گشت و
مرگی بر جانم سرایت کرد!

 

 


لطفا بیا به پیشم !

ببین هوا چه سرد است
طوفان و سیل و هم باد ،
با ما چه کاری کرده است
رعد است و برقی همراه ،
احساس وهمی هم را
در من ، بنا کرده است !

لطفا بیا به پیشم
امشب نشد ،  فردا
بی تو چگونه سازم
این خانه را من بر پا
هم فکر هستی با من
در وهم و این اندیشه ام

ابری پُر از سیاهی ،
توفنده شد باز از غم
ببین ، هنوز می‌گریَد ،
سرتاسر این مُلکم
سیاه در پیراهن ،
از مرگ ها در میهن

آنجا ببین که مردم ،
غرق اند درون گرداب
ای‌کاش و هم حسرت‌ها ،
اندوه و بس ماتم ها
هان جان من ، ای ایران ،
تنها شدی تو اما !

لطفا بیا به پیشم
تو آن نویدی هستی
هر سال من می‌دادم ،
بر این دل پُر ریشم
جز تو خیالی هم نیست
در ذهن و در تشویشم

اینجا پر از گرگ است و
من هم که چونان بَرّه
بی تو ، چه من ، می‌ترسم !
آکنده از اندوه و
دل مرده بر آینده ،
از حال تو می پُرسم !

سیرم من از این دنیا
جنگ است و هم ویرانی
عالَم بدون این عشق ،
زشت است و در حیرانی
حالم ببین که بی تو ،
هر روزِ من ، بحرانی !

امروز نه !  فردا ،
می خواهمت من اما
اندیشه ات بس زیبا
هم گامی و هم آوا
در این امید و هم راه ،
من با تو- ام ، بی پروا

گاهی تو چون یک رازی
در این سرود پُرعشق
تو
  در ‌گمانم ، اما ،
استاد این آوازی !
معجزه ای برایم ،
رمزی که دل نوازی !

آخر بهار ، آمد
بی شور و بی مهابا
آهنگ عشق تو را ،
از بَر شدم من اما
دستم نگیری حالا
من باز هم ، در پیشم

پُر گشته ای تو در من ،
یک خیال و اندیشه
عشقت وساطت کرده
در ذهنمی چون ریشه
من هم که در درونت
می‌مانم تا همیشه !

باران که پایان گیرد
سیلاب خشم‌- آلود ،
رخت نَمینِ خود را ،
از این زمین بردارد ،
ایران بهاران گردد ،
آنوقت
  ، بیا به پیشم !

 

98/1/7

#سپیده_ط

 

 

تسلیت ایرانم !
و چه سخت است که هر لحظه در انتظار عزیزت باشی !
امیدوارم خداوند به خانواده های درگذشتگان واقعه سیل در کشور
که فاجعه ای است مهیب ، صبری جمیل عنایت فرماید.


نمی‌خواهم ،
باز شعر بگویم

فقط می‌خواهم ،
فریاد بزنم ،
از این همه رنج

چه دردناک است !

نگاهم را می م ،
از روی شهرهای زیبای تاج سرزمینم

گنبد کاووس ، آق‌قلا ، ساری ، کلاله ، مینودشت ، میانرود ، سیمرغ و کیاکلا

که در آنها سرسبزی آبسال امسال ،
به رنگ گل و لای درآمده است!

نگاهم را می م از معنای سرمستی بهار
تمام زندگی ،
آشوب گشته از آب و ویرانی
از هجوم موج های وحشی خاطی
که سالها مانده بودند ،
در حبس سدهای مهربان با شهرهایمان

و اینک .
بر روی دیاری که
ناآباد شده از ،
آبادانی خانه ییلاقی های توانگران
دست در دست باران مزور ،
خشم دریای نارفیق
و درهم ریختن کوه های خائن ،
بی مهابا ،
خرمی و طراوت بهار را ،
غرق در عصیان ویران کننده خود کرده اند

و هنوز ،
دل دشتها و مزارع مشوش است
از تنش های جا مانده بین آسمان و
پیکر زخمی آن بوم رنگین .


و خاطرها دل نگران .
برای مردمان مان ،
که مانده اند ،
در اسارت آب ها و سرما
و تمام روزهای تقویم نوروزشان را ،
آب برداشته ،
روزهای باقی مانده از بهارشان هم ،
در حال غرق شدن است.

آبی که روزی منشا زندگی شان بود
و حال سبب این همه نابودی .

در این بوم زیبا ،
خدایا ،
تا به کی این درد را ،
بایست ما باور کنیم.

تا به کی هر روز ،
یک جا،
تاج غم بر سر کنیم

 

 

امید به یاری پروردگار داریم برای این روزهای مناطق سیل زده شمال کشورمان
که طعم نوروز امسال برایشان طعم سرما ، بی خانمانی و گل و لای بوده است!

خداوند به تمامی بازماندگان این اتفاق و بلای عظیم نیز صبری جمیل عطا نماید!


پدرم گوییا پیر شده
سالیانی ست دلش
شاهدِ پرخاش ،
در این عصرِ غریب ،
سخت دلگیر شده


با تمام دردهای روزگار
لبش اما همچنان ،
از خنده هایش ،
به خدا سیر شده

پدرم راضی است
به رضای خدا
بس که در ذهن پدر،
تعظیم ِبه تقدیر شده

عمری است ،
که دست‌ِ دل او ،
به دستِ دلهای دگر
به نوازش ِهمه پیر و جوان
خوب درگیر شده

در دلش ،
عشق به حق است و
ولایت علی.
پدرم از کودکی ،
حلقه‌ی موثقی ،
در این رشته‌ي زنجیر شده

همه دار و ندار پدرم در دنیا
دختران و پسری و همسری‌
که به عشق پدرم ،
حاضر است و قدمش گیر شده

زنده باشی پدرم
تو تمام هستی ام را دادی
تو سپیدم کردی
شاعرم کردی و درحال ،
دگر جانِ من از ،
عشق تو تسخیر شده

زنده باشی پدرم
سایه ات بر سر من
دست گرمت ،
به سر شانه عمرم محکم
همچنان پُر تاب باشد ،
آفتاب عمر تو ،
به خدا که حس خوبِ بودنت
عاشقانه‌ی مرا ،
سبب به تقریر شده.

زنده باشی پدرم

 

 

 

 


این شعر را با تمام سادگی اش ، با خیالی کودکانه و با عشق و احترام
تقدیم میکنم به پدر عزیز تر از جانم و همچنین به تمامی پدران شایسته کشورم

روزتان مبارک و سایه اتان مستدام

روح تمامی پدران درگذشته نیز قرین شادی و رحمت الهی باشد
 


می‌شمارم سالهایی را که
همچنان به جستاری بی هدف
در تار و پود این بیهودگی میگردم
به دنبال خودم
و برای رسیدن به خدای خود

خویشتنی که هنوز برایم مبهم است
چه می‌خواهم؟!
مفقود شده ام ، غریبانه گم شده ام
در خود مجهولالهویه ام سردرگم

دلم. می‌خواهد
آخ که چقدر دلم خواستن می‌خواهد .
ولی.

از آسمان چه دیده ام ، جز تاریکی قیر گونش
و ستاره هایش که با تمسخر به من می نگرند

از کوه ها چه دیده ام
جز سختی و صعب العبوری شان
و زمین خوردن هایم در پیوند با آنها

از رود های زیبایی که از پیوستن
به دریای بیکرانه شان به خود مغرورند چه؟!
رود؟!
تنها جریانه ای در زندگی روزمره
که به چاله هایی می‌ریزند
و بزودی گندآبی خواهند شد

هیچ دریایی ندیدم که دلش آرام باشد
و با اندکی دست و پا زدن
تو را چون تفاله ای به بیرون پرتاب نکند

از سبزی دشتها ، طراوت گل ها و رنگ طلایی گندم زارها
از بهار ، چه مانده است ؟!
همه رفته اند و جز هاله ای مبهم .

هیچ ندیده ام

پرواز را دنبال کردم
اما چه کنم که بال و پرم را بسته اند
پیله کرده ام به کارهایی که مرا به پروانگی نمی رسانند

در من ، نه منی مانده و
هم هیچ تویی !
آنچنان بی تو ام
مانند مترسکی که سرش ،
بازیچه کودکان در مزرعه است

به خدا پناه می‌برم از شر خودم
اما
وهم بودن با خدایم ،
از شیرینی پناهش بیشتر است!

باور ندارم به آنها که می‌گویند با خدا هستند
این حس ،
به بودن در سراشیبی تندی می‌ماند
که در آن ناگاه شروع به دویدن می‌کنی
می دوی و تندروی ات شتابان تر
و مهار آن سخت تر ،
در آنی خدایی تو را مدد می‌دهد .

تصور کن!
چقدر این رستگاری شیرین است!
ولی دهشتی که جانت را تا رسیدنش ویرانه کرده ،
شهدش را از تو می‌رباید.

در تعریفم برای رسیدن به خدایم ،
از مبدا تا مقصدم
مقصودم  فقط میعاد است
و اگر مقدر شد میثاق
با هر مقدار و با هر مقیاس
که این راهی ست بس طولانی .
و غامض!

با خدا بودن بی باکی می‌خواهد
و من هیچ جنگاور نیستم !
و هنوز غوطه وری در سردرگمی ،
این چه بطلانی است ؟!

و در این گرداب مشوش
من فقط به خدایم فکر می‌کنم .
 

الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكرِ اللَّهِ أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ  (الرعد – 28)
 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
آپشن خودرو | استریو آرام 09197977577دستگاه فلزیاب او کاام و گنج یاب تصویری OKM Exp 6000 Read mo دلنوشته های عاشقانه سایت جامع سلامت یاری دانلود کلیپ جدید بهداشت سئوگل Adelynnrqztwj2 teren مجله حباب سبز مرجع تخصصی دانلود فیلم ایرانی و خارجی